
گاهی برای عاشق شدن به یک مقصد، فقط یک بلیت هواپیما لازم نیست؛ کافی است یک فیلم خوب ببینید.
سینما بارها ثابت کرده که میتواند ما را بدون ترک کردن خانه، به دورترین نقاط دنیا ببرد؛ از خیابانهای سنگفرششده پاریس و ونیز گرفته تا طبیعت خیرهکننده ایسلند، سواحل یونان، خیابانهای شلوغ توکیو و جادههای بیپایان آمریکای جنوبی.
بعضی فیلمها و سریالها فقط یک داستان را روایت نمیکنند؛ آنها حس کشف کردن، ماجراجویی، آشنا شدن با فرهنگهای جدید و حتی گم شدن در یک شهر ناشناخته را به مخاطب منتقل میکنند. شاید به همین دلیل است که گاهی بعد از تماشای یک فیلم، اولین چیزی که به ذهنمان میرسد این است: «من باید یک روز اینجا بروم»
در این مطلب از بلاگ های نیلگون پارس گشت به سراغ چند فیلم و سریال رفتهایم که تماشای آنها میتواند حس سفر را زنده کند؛ آثاری که بعد از دیدنشان احتمالاً بیشتر از قبل دلتان میخواهد مقصدهای جدیدی را از نزدیک ببینید.
گاهی برای پیدا کردن زندگی واقعی، باید از زندگیای که همیشه میشناختیم بیرون بزنیم.
«زندگی پنهان والتر میتی» داستان والتر میتی، مردی آرام و کمحرف است که زندگی روزمرهاش چندان هیجانانگیز نیست. او بیشتر ماجراجوییهایش را در ذهن خودش تجربه میکند؛ تا اینکه اتفاقی غیرمنتظره او را وارد سفری واقعی میکند.
از اینجا، داستان از محیط معمول زندگی والتر فاصله میگیرد و او را به نقاط مختلفی از جهان میبرد. در طول این سفر، با آدمهای جدید روبهرو میشود، از موقعیتهای غیرمنتظره عبور میکند و کمکم با بخش دیگری از شخصیت خودش آشنا میشود.
فیلم بدون اینکه داستان را لو بدهد، یک سؤال ساده اما مهم را مطرح میکند: چقدر از زندگی را واقعاً تجربه میکنیم و چقدر فقط درباره تجربه کردنش خیالپردازی میکنیم؟
♦ برای کسی که سفر را دوست دارد، «The Secret Life of Walter Mitty» فقط یک فیلم ماجراجویی نیست؛ بیشتر شبیه یک دعوتنامه برای بیرون آمدن از روزمرگی است.
♦ یکی از جذابترین بخشهای فیلم، لوکیشنهای آن است. مخصوصاً ایسلند که در بسیاری از صحنهها آنقدر زیبا و متفاوت به تصویر کشیده میشود که گاهی خود منظره از داستان جلو میزند. جادههای خلوت، کوهها، آبشارها و طبیعت گسترده دقیقاً همان چیزی هستند که از یک سفر ماجراجویانه انتظار داریم.
♦ اما چیزی که فیلم را برای یک عاشق سفر جذابتر میکند، خود مفهوم «راه افتادن» است. والتر در ابتدا کسی نیست که دائم دنبال سفر و هیجان باشد، اما وقتی قدم در مسیر میگذارد، متوجه میشود دنیا خیلی بزرگتر از محدودهای است که برای خودش ساخته است.
♦ فیلم همچنین یک نکته دوستداشتنی دارد: سفر را فقط به رسیدن به مقصد محدود نمیکند. مسیر، آدمهایی که در راه میبینیم و اتفاقاتی که انتظارشان را نداریم، بخش مهمی از تجربه سفر هستند.
♦ البته اگر انتظار یک فیلم کاملاً واقعگرایانه درباره سفر دارید، شاید بعضی قسمتهای آن کمی فانتزی به نظر برسد. اما قرار هم نیست «والتر میتی» راهنمای گردشگری ایسلند باشد. کار فیلم چیز دیگری است؛ قرار است میل به تجربه کردن را در مخاطب بیدار کند.
اگر بعد از تمام شدن فیلم، اولین کاری که میکنید جستوجوی قیمت بلیت ایسلند است، احتمالاً والتر میتی فیلم مورد علاقه شما خواهد شد...

سه فیلم، سه شهر، نزدیک به دو دهه از یک رابطه؛ و سفری که بیشتر از آنکه درباره مقصد باشد، درباره آدمهایی است که در مسیر پیدا میکنیم.
سهگانه «پیش از طلوع» به کارگردانی ریچارد لینکلیتر، یکی از متفاوتترین مجموعههای عاشقانه تاریخ سینماست؛ سه فیلمی که در فاصله چندین سال ساخته شدهاند و هر کدام بخشی از زندگی جسی و سلین را دنبال میکنند.
داستان از «پیش از طلوع | Before Sunrise» شروع میشود؛ جایی که جسی و سلین به شکل اتفاقی در یک قطار با هم آشنا میشوند و تصمیم میگیرند برای چند ساعت در وین از قطار پیاده شوند.
نه سال بعد، در «پیش از غروب | Before Sunset»، این دو دوباره یکدیگر را ملاقات میکنند؛ این بار در پاریس.
و در نهایت «پیش از نیمهشب | Before Midnight» ما را به یونان میبرد؛ جایی که جسی و سلین دیگر آن دو جوان قسمت اول نیستند و زندگی، سالهای زیادی را پشت سر گذاشته است.
داستان سهگانه در ظاهر ساده است. دو نفر با هم قدم میزنند، حرف میزنند، درباره زندگی و رابطهشان صحبت میکنند و شهر را پشت سر میگذارند. اما همین گفتوگوهای ساده به مرور تصویری عمیقتر از عشق، زمان، انتخابها و تغییر آدمها میسازند.
نکته جالب این است که برای تماشای فیلمها نیازی نیست اطلاعاتی درباره قسمتهای بعدی داشته باشید؛ اما دیدن هر سه فیلم به ترتیب، تجربه بسیار کاملتری به شما میدهد.
♦ چیزی که سهگانه Before را برای عاشقان سفر جذاب میکند، این است که سفر را از زاویهای متفاوت نشان میدهد.
♦ در این فیلمها خبری از آن تصویر کلیشهای سفر نیست؛ نه قرار است شخصیتها از صبح تا شب دنبال جاذبههای گردشگری باشند و نه دوربین قرار است هر چند دقیقه یکبار یک مکان معروف را به رخ مخاطب بکشد.
♦ در عوض، ما شهر را همانطور میبینیم که یک مسافر واقعاً ممکن است تجربهاش کند.
♦ در قسمت اول، وین را با جسی و سلین قدم میزنیم. خیابانها را میبینیم، وارد کافهها میشویم، از کنار ساختمانهای قدیمی عبور میکنیم و بدون اینکه برنامه خاصی داشته باشیم، همراه آنها شهر را کشف میکنیم.
♦ این دقیقاً همان بخش دوستداشتنی سفر است که گاهی در برنامههای گردشگری و فهرست جاذبهها گم میشود؛ خودِ قدم زدن در یک شهر.
♦ در قسمت دوم، مقصد پاریس است. اما باز هم پاریس فقط برج ایفل و جاذبههای معروف نیست. شهر تبدیل به فضایی برای گفتوگو و مرور خاطرات میشود. خیابانها و کافهها بخشی از داستان هستند و احساس میکنیم این دو نفر واقعاً در حال زندگی کردن در شهر هستند، نه اینکه صرفاً برای فیلمبرداری به آنجا آمده باشند.
♦ قسمت سوم هم ما را به یونان میبرد؛ جایی آرامتر با طبیعت و فضای متفاوت. این بار اما سفر حالوهوای دیگری دارد. جسی و سلین دیگر جوانهای قسمت اول نیستند و نگاهشان به زندگی، رابطه و حتی سفر تغییر کرده است. و همین تغییر، یکی از جذابترین ویژگیهای سهگانه است.
♦ از نگاه یک عاشق سفر، این موضوع ارزش زیادی دارد. چون به ما یادآوری میکند که یک مقصد ممکن است در دورههای مختلف زندگی، حس کاملاً متفاوتی داشته باشد.
♦ ممکن است یک بار به پاریس برویم و آن را فقط یک شهر شلوغ توریستی ببینیم، اما سالها بعد همان شهر برایمان یادآور یک آدم، یک اتفاق یا یک خاطره باشد. سهگانه Before دقیقاً روی همین حس دست میگذارد.
♦ از طرف دیگر، این فیلمها برای کسانی جذاباند که از سفرهای خیلی برنامهریزیشده لذت نمیبرند و دوست دارند کمی هم مقصد را کشف کنند. جسی و سلین تقریباً هیچوقت مثل یک گردشگر معمولی دنبال «جاهای دیدنی» نیستند؛ آنها در شهر راه میروند و اجازه میدهند اتفاقات مسیر، تجربهشان را بسازند.
♦ شاید به همین دلیل است که بعد از تماشای سهگانه، بیشتر از اینکه دلمان بخواهد فقط یک مقصد خاص را ببینیم، دلمان یک سفر واقعی میخواهد؛ سفری که در آن وقت داشته باشیم قدم بزنیم، با آدمها حرف بزنیم، در یک کافه بنشینیم و گاهی حتی بدون اینکه بدانیم دقیقاً کجا هستیم، مسیرمان را ادامه بدهیم.
♦ از نظر سینمایی هم جذابیت اصلی سهگانه در همین سادگی است. فیلمها پر از اتفاقات بزرگ نیستند و بخش زیادی از زمان صرف گفتوگو میشود. بنابراین اگر دنبال فیلمهای پرهیجان و داستانهای سریع هستید، احتمالاً Before انتخاب مناسبی نباشد.
♦ اما اگر از فیلمهایی لذت میبرید که آرام پیش میروند و اجازه میدهند در کنار شخصیتها قدم بزنید و با آنها فکر کنید، این سه فیلم تجربه متفاوتی خواهند بود.
♦ در واقع، اگر به سفر علاقه داشته باشید، میتوانید سه فیلم را تقریباً مثل سه سفر متفاوت تماشا کنید؛ با این تفاوت که هر بار همان دو نفر را همراه خود دارید و میبینید که گذشت زمان چطور روی آنها اثر گذاشته است.
سهگانه Before درباره سفر به وین، پاریس یا یونان نیست؛ درباره آدمهایی است که در سفر پیدا میکنیم، خاطراتی که در یک شهر میسازیم و زمانهایی که شاید فقط یکبار در زندگی اتفاق بیفتند.
اگر عاشق سفر هستید و از آن دسته آدمهایی هستید که معتقدند گاهی خود مسیر از مقصد مهمتر است، سهگانه Before را حتماً در فهرست تماشای خودتان قرار دهید.

سه کشور، سه تجربه متفاوت و یک سفر برای پیدا کردن دوباره خود.
«Eat Pray Love» داستان الیزابت گیلبرت، زنی است که پس از گذراندن دورهای سخت در زندگی، تصمیم میگیرد برای مدتی همه چیز را کنار بگذارد و راهی سفری متفاوت شود.
سفر او سه مقصد اصلی دارد: ایتالیا، هند و بالی.
در ایتالیا با غذا و لذت بردن از زندگی روبهرو میشود، در هند به دنبال آرامش و معنویت میرود و در بالی با تجربهای متفاوت از زندگی و عشق مواجه میشود.
هر قسمت از سفر فضای خودش را دارد و فیلم بدون اینکه داستان را پیچیده کند، مخاطب را از یک فرهنگ به فرهنگ دیگری میبرد.
♦ یکی از بهترین ویژگیهای «Eat Pray Love» این است که سه مقصد کاملاً متفاوت را کنار هم قرار میدهد.
♦ ایتالیا در فیلم پر از غذا، خیابانهای زیبا و لحظههای ساده زندگی است. هند فضایی آرامتر و معنویتر دارد و بالی با طبیعت گرمسیری و حالوهوای متفاوتش وارد داستان میشود.
♦ برای یک عاشق سفر، این تغییر فضاها جذاب است؛ چون نشان میدهد سفر فقط دیدن مکانهای جدید نیست. هر کشور سبک زندگی، فرهنگ و ریتم خودش را دارد.
♦ البته فیلم تصویر نسبتاً رمانتیکی از سفر ارائه میدهد و قرار نیست سختیهای واقعی سفر یا زندگی در این کشورها را به شکل کامل نشان دهد. اما اگر هدفمان این باشد که یک فیلم بتواند حس کنجکاوی نسبت به دنیا را در مخاطب ایجاد کند، «Eat Pray Love» موفق است.
♦ بعد از تماشای آن احتمالاً متوجه میشوید که هر سه مقصد را از زاویهای متفاوت نگاه میکنید؛ نه فقط به عنوان یک نقطه گردشگری، بلکه به عنوان جایی با فرهنگ و سبک زندگی خاص خودش.
اگر سفری میخواهید که فقط برای عکس گرفتن نباشد و کمی هم حالوهوای کشف خودتان را داشته باشد، «Eat Pray Love» انتخاب خوبی برای یک شب فیلم دیدن است.

بعضی شهرها را باید دید؛ بعضی شهرها را باید قدم زد. پاریس از هر دو نوع است.
«Midnight in Paris» داستان نویسندهای آمریکایی است که همراه نامزدش به پاریس سفر میکند. او شیفته پاریس و گذشته فرهنگی و هنری این شهر است، اما زندگی و رابطهاش آنطور که انتظار دارد پیش نمیرود.
ماجرا زمانی عجیبتر میشود که شبها اتفاقاتی برای او رخ میدهد که باعث میشود با فضای متفاوتی از پاریس روبهرو شود.
فیلم ترکیبی از کمدی، فانتزی و داستانی درباره عشق به گذشته و هنر است و بدون اینکه وارد جزئیات داستان شویم، میتوان گفت پاریس یکی از مهمترین شخصیتهای فیلم است.
♦ پاریس در این فیلم واقعاً دیدنی است.
♦ از خیابانهای قدیمی گرفته تا کافهها و ساختمانهای تاریخی، همه چیز طوری در قاب قرار گرفته که انگار شهر میخواهد خودش را به مخاطب معرفی کند.
♦ اما جذابترین بخش برای یک مسافر این است که فیلم فقط سراغ برج ایفل و جاذبههای معروف نمیرود. بخش زیادی از جذابیت آن در خیابانها و فضاهای معمولی شهر است.
♦ همان جاهایی که شاید یک گردشگر در برنامه روزانهاش فقط از کنارشان رد شود.
♦ «Midnight in Paris» همچنین حالوهوای هنری شهر را خیلی خوب منتقل میکند. پاریس در فیلم شهری است که میشود در آن ساعتها قدم زد، به ساختمانها نگاه کرد، در یک کافه نشست و درباره زندگی فکر کرد.
♦ البته نباید فیلم را به عنوان تصویر کاملاً واقعی از زندگی در پاریس در نظر گرفت؛ اینجا با یک پاریس سینمایی و کمی رؤیایی روبهرو هستیم. اما شاید همین رؤیایی بودن دلیل جذابیت آن باشد.
بعد از «Midnight in Paris» ممکن است پاریس دیگر فقط یک مقصد روی نقشه نباشد؛ ممکن است تبدیل شود به شهری که دلتان میخواهد شبهایش را قدم بزنید.

گاهی آدم برای پیدا کردن خودش، تصمیم میگیرد تا جایی که میتواند از همه چیز فاصله بگیرد.
«Into the Wild» بر اساس داستان واقعی کریستوفر مککندلس ساخته شده است؛ جوانی که تصمیم میگیرد زندگی معمول خود را کنار بگذارد و راهی سفری طولانی شود.
او در طول مسیر از مناطق مختلف عبور میکند، با آدمهای گوناگون آشنا میشود و تجربههایی را پشت سر میگذارد که نگاهش به زندگی را تغییر میدهند.
بخش مهمی از داستان در طبیعت و مناطق دورافتاده اتفاق میافتد و همین موضوع فضای فیلم را از بسیاری از آثار سفرمحور دیگر متفاوت میکند.
♦ «Into the Wild» شاید بهترین انتخاب برای کسی نباشد که دنبال یک فیلم شاد و تعطیلاتی درباره سفر است!
♦ اما اگر سفر را به معنای آزادی، جاده، طبیعت و فاصله گرفتن از زندگی روزمره میدانید، این فیلم حرفهای زیادی برایتان دارد.
♦ طبیعت در فیلم فوقالعاده زیباست، اما فیلم سعی نمیکند آن را بیش از حد رمانتیک کند. در کنار زیبایی، سختی و خطر هم وجود دارد.
♦ این نکته برای یک عاشق سفر مهم است؛ چون سفر واقعی همیشه شبیه عکسهای اینستاگرامی نیست. گاهی خستهکننده است، گاهی سخت است و گاهی آدم را در موقعیتهایی قرار میدهد که اصلاً انتظارشان را ندارد.
♦ «Into the Wild» همین بخش کمتر دیدهشده سفر را هم نشان میدهد. و شاید مهمترین چیزی که از آن میتوان گرفت این باشد که مسیر گاهی به اندازه مقصد اهمیت دارد.
اگر جادههای طولانی، طبیعت بکر و سفرهای خارج از مسیرهای معمول برایتان جذاب است، Into the Wild فیلمی است که احتمالاً مدتها بعد از تماشا هم به آن فکر خواهید کرد.

وقتی وارد شهری میشوید که تقریباً همه چیزش با آنچه میشناسید فرق دارد.
«Lost in Translation» داستان دو شخصیت را روایت میکند که در توکیو با یکدیگر آشنا میشوند؛ شهری بزرگ و پرهیاهو که برای هر دو تا حد زیادی ناآشناست.
آنها در طول حضورشان در توکیو با احساسات و تجربههایی روبهرو میشوند که باعث میشود نگاهشان به زندگی و شرایط خودشان تغییر کند.
فیلم بیشتر از اینکه یک داستان پراتفاق باشد، روی شخصیتها، روابط و حس غریب بودن در یک محیط جدید تمرکز دارد.
♦ توکیو در «Lost in Translation» یکی از نقاط قوت اصلی فیلم است.
♦ چراغهای نئون، خیابانهای شلوغ، هتلهای بلند، رستورانها و فضای شهری متفاوت، تصویری از توکیو میسازند که کاملاً با بسیاری از شهرهای اروپایی یا آمریکایی متفاوت است.
♦ اما چیزی که فیلم خوب منتقل میکند، همان حس روزهای اول سفر به یک کشور کاملاً متفاوت است.
♦ وقتی زبان را کامل نمیفهمید، رفتار مردم برایتان تازه است و حتی سادهترین کارها ممکن است کمی پیچیده شوند.
♦ برای یک مسافر، این حس اتفاقاً میتواند جذاب باشد. چون بخشی از لذت سفر همین خارج شدن از فضای آشناست.
♦ فیلم البته بیشتر یک اثر شخصیتمحور است تا فیلمی درباره گردشگری توکیو. بنابراین اگر دنبال معرفی جاذبههای شهر هستید، انتخاب اولتان نیست؛ اما اگر میخواهید حالوهوای یک شهر کاملاً متفاوت را لمس کنید، ارزش دیدن دارد.
Lost in Translation یادآوری میکند که گاهی بهترین قسمت سفر، همان لحظهای است که میفهمیم دیگر در دنیای آشنای خودمان نیستیم.

اگر فیلمی بتواند شما را در چند دقیقه به فکر یک تعطیلات یونانی بیندازد، احتمالاً کارش را درست انجام داده است.
«Mamma Mia!» یک فیلم موزیکال و سرگرمکننده است که داستان آن در جزیرهای زیبا در یونان اتفاق میافتد.
داستان درباره دختری است که در آستانه ازدواج قرار دارد و اتفاقاتی که پیش از مراسم رخ میدهد، پای آدمهای مختلفی را به جزیره باز میکند.
اما برای عاشقان سفر، داستان تنها بخشی از جذابیت فیلم است.
چیزی که بیشتر از همه به چشم میآید، فضای جزیره، دریا، خانههای سفید، آفتاب و طبیعت زیبای یونان است.
♦ راستش را بخواهید، «Mamma Mia!» را نباید با هدف پیدا کردن یک داستان خیلی پیچیده تماشا کرد.
♦ این فیلم آمده که حالتان را خوب کند و شما را برای چند ساعت به یک تعطیلات تابستانی ببرد.
♦ جزیره، دریا و معماری سفید و آبی یونان آنقدر پررنگ هستند که تقریباً میتوان بوی دریا را از پشت صفحه حس کرد!
♦ فیلم همچنین تصویری بسیار دوستداشتنی از سفرهای ساحلی ارائه میدهد؛ سفرهایی که در آن قرار نیست هر روز ساعت هفت صبح از هتل بیرون بزنید و تا شب مشغول دیدن جاذبه باشید.
♦ گاهی فقط باید کنار دریا نشست، در خیابانهای یک جزیره قدم زد و از فضای مقصد لذت برد.
♦ البته تصویر فیلم از یونان کاملاً سینمایی و رؤیایی است، اما برای ایجاد حس سفر، دقیقاً همان چیزی است که باید باشد.
Mamma Mia! را تماشا کنید اگر دلتان برای دریا، آفتاب و یک تعطیلات بیدغدغه تنگ شده؛ فقط حواستان باشد بعدش سراغ تورهای یونان نروید!

بعضی سفرها قرار نیست فقط مقصد را به شما نشان بدهند؛ قرار است نگاهتان به دنیا را عوض کنند.
«The Motorcycle Diaries» داستان سفر دو دوست جوان در آمریکای جنوبی است که با موتورسیکلت راهی جاده میشوند.
آنها در طول مسیر از مناطق مختلف عبور میکنند و با مردم و فرهنگهای گوناگون روبهرو میشوند.
هرچه سفر ادامه پیدا میکند، تجربههایی که در مسیر دارند روی نگاهشان به جامعه و زندگی تأثیر میگذارد.
فیلم بر اساس سفرهای جوانی ارنستو چه گوارا ساخته شده و بیشتر از آنکه یک ماجراجویی ساده باشد، داستان تغییر نگاه یک انسان در طول سفر است.
♦ برای عاشق سفر، جذابترین بخش «The Motorcycle Diaries» خود مسیر است.
♦ فیلم آمریکای جنوبی را فقط با جاذبههای گردشگری معروف معرفی نمیکند. در عوض، سراغ مردم، شهرها، جادهها و زندگی واقعی در مسیر میرود.
♦ همین باعث میشود احساس کنیم واقعاً همراه شخصیتها در حال سفر هستیم.
♦ یکی از نکات جذاب فیلم این است که نشان میدهد سفر میتواند آدم را با واقعیتهایی روبهرو کند که شاید در یک سفر معمولی و برنامهریزیشده هیچوقت نبینیم.
♦ این فیلم برای کسانی که عاشق سفرهای جادهای هستند، حس بسیار خوبی دارد؛ همان حس آزادی که با دیدن یک جاده طولانی و نداشتن مقصد نزدیک به آدم دست میدهد.
اگر برایتان خود جاده به اندازه مقصد جذاب است، The Motorcycle Diaries یکی از آن فیلمهایی است که باید در فهرست تماشایتان باشد.

ایتالیایی آرام، تابستانی طولانی و روزهایی که انگار قرار نیست تمام شوند.
«Call Me by Your Name» داستانی عاشقانه است که در تابستان سال ۱۹۸۳ در شمال ایتالیا اتفاق میافتد.
داستان درباره الیو، نوجوانی است که تعطیلات تابستانی خود را در خانه خانوادگیاش در ایتالیا میگذراند و با ورود فردی جدید به زندگی خانواده، اتفاقات و احساسات تازهای را تجربه میکند.
فیلم بیشتر روی روابط شخصیتها و فضای آرام تابستانی تمرکز دارد.
♦ اگر از ایتالیا فقط رم و ونیز را میشناسید، «Call Me by Your Name» میتواند تصویر متفاوتی از این کشور به شما نشان دهد.
♦ اینجا خبری از شلوغی مراکز گردشگری نیست. دوچرخهسواری، شهرهای کوچک، ساختمانهای قدیمی، طبیعت و روزهای آرام تابستانی بخش مهمی از فضای فیلم هستند.
♦ برای یک عاشق سفر، همین موضوع جذاب است.
♦ گاهی آدم دوست دارد به یک کشور سفر کند، اما نه برای اینکه همه جاذبههای معروفش را تیک بزند؛ بلکه برای اینکه چند روزی در یک شهر کوچک بماند و زندگی روزمره مردم را ببیند. فیلم چنین حسی را خیلی خوب منتقل میکند.
Call Me by Your Name برای کسانی است که دوست دارند ایتالیا را آرامتر ببینند؛ دور از شلوغی و نزدیکتر به زندگی واقعی.

گاهی خود هتل آنقدر جذاب است که بهانهای برای تماشای کل سریال میشود.
«The White Lotus» یک سریال کمدی سیاه و درام است که هر فصل آن در یک مقصد گردشگری متفاوت اتفاق میافتد.
مهمانان یک هتل لوکس برای تعطیلات وارد مقصد میشوند، اما روابط میان آنها و اتفاقاتی که در طول اقامت رخ میدهد، داستان را خیلی زود از یک تعطیلات آرام دور میکند.
در کنار داستان، هتل و مقصد محل اتفاقات هم نقش بسیار مهمی دارند.
♦ اگر عاشق هتل، ساحل، طبیعت و مقصدهای لوکس هستید، احتمالاً از تماشای «The White Lotus» لذت خواهید برد.
♦ هاوایی، سیسیل و تایلند در فصلهای مختلف سریال، هرکدام فضای متفاوتی دارند و همین تغییر مقصد یکی از جذابیتهای اصلی سریال است.
♦ چیزی که برای یک مسافر جالب است، توجه سریال به جزئیات مقصد است؛ از هتل و غذا گرفته تا طبیعت و فرهنگ محلی.
♦ البته «The White Lotus» اصلاً یک تبلیغ برای تعطیلات لوکس نیست! اتفاقات داستان نشان میدهند که حتی در زیباترین هتل دنیا هم زندگی همیشه طبق برنامه پیش نمیرود.
♦ اما از نظر تصویری، سریال یکی از جذابترین انتخابها برای کسانی است که دوست دارند قبل از سفر، کمی در فضای مقصد غرق شوند.
The White Lotus را ببینید برای داستانش بمانید، اما احتمالاً برای لوکیشنهایش عاشقش خواهید شد.

اگر پاریس را با کافه، مد، خیابانهای زیبا و صبحانه فرانسوی تصور میکنید، این سریال دقیقاً همان تصویر را به شما میدهد.
«Emily in Paris» داستان امیلی، یک دختر آمریکایی است که برای کار به پاریس میرود و باید با زندگی، فرهنگ و محیط کاری جدیدش کنار بیاید.
سریال بیشتر فضایی کمدی و سرگرمکننده دارد و بخش زیادی از داستان حول زندگی روزمره امیلی در پاریس میگذرد.
♦ پاریس در «Emily in Paris» تقریباً همیشه زیباست.
♦ کافهها، خیابانهای سنگفرش، ساختمانهای قدیمی، فروشگاهها و محلههای معروف شهر، قابهای زیادی از سریال را پر کردهاند.
♦ البته اگر بخواهیم واقعبین باشیم، پاریسی که سریال نشان میدهد کمی رؤیاییتر از زندگی واقعی است. همه چیز همیشه زیبا و مرتب و پر از کافههای دوستداشتنی نیست!
♦ اما برای کسی که میخواهد با حالوهوای یک مقصد آشنا شود، سریال جذابیت خودش را دارد.
♦ خصوصاً اگر سفر شهری، غذا، خرید و گشتوگذار در محلههای قدیمی را دوست داشته باشید، احتمالاً تماشای آن برایتان لذتبخش خواهد بود.
Emily in Paris شاید راهنمای کامل سفر به پاریس نباشد، اما برای ایجاد وسوسه سفر به این شهر، کارش را خیلی خوب انجام میدهد.

فیلم و سفر، بیشتر از چیزی که در نگاه اول به نظر میرسد به هم نزدیکاند. هر دو ما را از فضای آشنای زندگی روزمره بیرون میآورند و برای مدتی با آدمها، فرهنگها و دنیاهای تازه روبهرو میکنند.
فیلمهایی مثل The Secret Life of Walter Mitty ما را به دل طبیعت و ماجراجویی میبرند، «Mamma Mia!» حالوهوای یک تعطیلات تابستانی در یونان را زنده میکند و سهگانه Before نشانمان میدهد که گاهی یک شهر جدید و یک دیدار اتفاقی میتوانند تبدیل به خاطرهای ماندگار شوند. از طرف دیگر، آثاری مثل Lost in Translation و Eat Pray Love بیشتر روی تجربه زندگی در یک فرهنگ متفاوت و کشف دنیایی خارج از فضای همیشگی تمرکز دارند.
شاید همه این فیلمها تصویر کاملاً واقعی و بدون اغراقی از مقصدهایشان ارائه ندهند، اما قرار هم نیست جای یک راهنمای سفر را بگیرند. ارزششان در چیز دیگری است؛ آنها حس سفر را منتقل میکنند. حس کنجکاوی، هیجان، آزادی و میل به دیدن جایی که تا امروز فقط روی صفحه دیدهایم.
گاهی یک فیلم باعث میشود نام یک شهر را جستوجو کنیم، عکسهایش را ببینیم و درباره بهترین زمان سفر به آن مقصد فکر کنیم. و شاید همینجا باشد که یک سفر واقعی شروع میشود؛ نه در فرودگاه، بلکه از همان لحظهای که یک مقصد برای اولین بار در ذهنمان جا میگیرد.
پس اگر این روزها دلتان سفر میخواهد اما هنوز مقصدتان را انتخاب نکردهاید، شاید بد نباشد یکی از فیلمهای این فهرست را تماشا کنید.
چه میدانید؟ شاید مقصد بعدی سفرتان جایی باشد که اولین بار آن را روی پرده سینما دیدهاید.